این روزها سیل آواتار دنیا را برده و کشور ما هم از این امواج خروشان در امان نمانده، از زمان اکران آواتار تا حالا مطبوعات و رسانه های جمعی نشان دادند که هنوز هم می توانند از یک خبر هنری به اندازه کافی ذوق مرگ شوند؛ اما هنوز نگاه عمیق و دقیقی به این اثر چشم نواز و دلفریب نشده. گویا اهالی هنر نمی خواهند تیغ نقد را متوجه این تراژدی پر احساس کنند ...

آواتار در رده سینمای فانتزی جای می گیرد. اثری که بیننده را به دنیای خیال انگیز کارگردانش می برد. جیمز کامرون در یکی از مصاحبه هایش می گوید:

رویای آواتار را از کودکی در ذهن داشتم ... در سال 1994 فیلمنامه آن را نوشتم، در تمام این مدت مترصد تولید آن بودم اما امکانات فنی  استدیوهای آمریکا باید به نقطه فعلی می رسید تا رویای کودکیم را محقق کنم. به هر حال جیمز کامرون به آرزویش رسید و رکورد فروش فیلم قبلیش را شکست تا روزنامه ها تیتر بزنند:

 آواتار تایتانیک را غرق کرد.

 

تاریخی که با خون نوشته شد

داستان آواتار درباره یک تفنگدار آمریکایی است به نام "جیک سالی". برادر دو قلوی جیک به دلیل نامعلومی کشته شده و جیک سالی برای تکمیل ماموریت برادر به یک پایگاه تحقیقاتی - نظامی واقع در "سیاره پاندورا" اعزام می شود.

جیک سالی ماموریت دارد در مراوده با بومیان سیاره، آن ها را راضی به ترک سرزمین آبا و اجدادیشان کند اما در ارتباط با مردم بومی پاندورا و تحت تاثیر فرهنگ و باورهای این مردم قرار می گیرد و به همراه مردم بومی پاندورا بر علیه ارتش آمریکا می جنگد...

جیک سالی ماموریت دارد در مراوده با بومیان سیاره، آن ها را راضی به ترک سرزمین آبا و اجدادیشان کند اما در ارتباط با مردم بومی پاندورا و تحت تاثیر فرهنگ و باورهای این مردم قرار می گیرد و به همراه مردم بومی پاندورا بر علیه ارتش آمریکا می جنگد...

تصور کنید پایگاه نظامی- تحقیقاتی امریکایی به جای رفتن به سیاره ای دیگر، به جایی از کره  خاکی خودمان قشون کشی می کرد؛ در این صورت کاراکتر های خیالی فیلم آواتار به صورت واقعی ترسیم می شدند و تمام وقایع داستان بر اساس منطق زمینی تعریف می شد؛ در این صورت چیزی که از فیلم آواتار باقی می ماند اثری بود به نام "رقصنده با گرگ" به کارگردانی کوین کاستنر.

"رقصنده با گرگ" هم درباره یک سرباز آمریکایی است که به یک منطقه سرخپوست نشین اعزام شده و در این ماموریت با قبایل سرخپوست آشنا می شود و به یکی از افراد این قبیله تبدیل می شود و این قبیله را در جنگ بر  علیه دشمنانشان یاری می کند هر چند این دو فیلم اشتراکات بسیاری دارند اما این مشابهت ها چیزی از ارزش این اثر کم نمی کند بلکه جیمز کامرون با تعریف دوباره یکی از مقاطع تاریخ آمریکا ( کشتار سرخپوستان آمریکا و تصرف سرزمین پدریشان) تکرار دوباره این فجایع را هشدار می دهد.

 جیمز کامرون در این باره می گوید: " این فیلم نوع برخورد تازه واردها با بومی ها را مورد توجه قرار می دهد و این در حقیقت راهی است که تمام تاریخ آن را پیموده است و تک تک برگهای تاریخ آن را تجربه کرده اند. من این رشته را پی گرفتم و عقب تر و به قرون 16 و 17 رفتم و این موضوع را مورد توجه قرار دادم که اروپایی ها چگونه آمریکای جنوبی و مرکزی را تصرف و بومی های آنجا را آواره کردند و آنها را نادیده گرفتند. تاریخ بشری با خون نوشته شده و قدمت طولانی دارد. ما انسانها ترجیح می دهیم بی آنکه از کسی اجازه بگیریم، هر چیزی که می خواهیم به دست بیاوریم. "

 

واکنش سوم

گریس زنی زیست شناس است که ریاست گروه تحقیقاتی پایگاه را بر عهده دارد. او نویسنده کتاب "گیاه شناسی پاندورا " است و بزرگترین آرزوی شخصی و حرفه ایش به عنوان یک دانشمند، نمونه گیری از درخت مقدس پاندورا و بررسی بیولوژیک آن است.

دانشمندان موظفند در طول سه ماه زمان باقیمانده، بومیان را با استفاده از روش های فرهنگی و مسالمت آمیز، راضی به ترک سیاره سرزمین آبا اجدادیشان کنند و ماموریت دارند تا با آموختن زبان انگلیسی به بومیان و تاسیس مدارس و آموزش های جدید، تحولاتی را در فرهنگ بومیان ایجاد کنند

کامرون: این فیلم نوع برخورد تازه واردها با بومی ها را مورد توجه قرار می دهد و این در حقیقت راهی است که تمام تاریخ آن را پیموده است و تک تک برگهای تاریخ آن را تجربه کرده اند. من این رشته را پی گرفتم و عقب تر و به قرون 16 و 17 رفتم و این موضوع را مورد توجه قرار دادم که اروپایی ها چگونه آمریکای جنوبی و مرکزی را تصرف و بومی های آنجا را آواره کردند و آنها را نادیده گرفتند

در واقع گروه محققین در فیلم آواتار همان مسئولیتی را بر عهده دارند که کشیشان و مبلغین مذهبی در زمان تصرف مستعمرات بر عهده داشتند؛ یعنی انتقال فرهنگ غرب مسیحی به منظور آماده کردن بستر لازم برای هجوم های بعدی.

گریس و یاران دانشمندش با شعاری تجربه گرایانه ( علم همان مشاهده است) درباره درخت روحانی ناوی ها پژوهش می کنند و در مقابل، یک ژنرال آمریکایی قرار دارد که نماد جنگ طلبی و نظامی گری است، ژنرال آمریکایی با حمله به پاندورا دستور به آتش کشیدن درخت  مقدس ناوی ها را صادر می کند.

اما در اندیشه آواتاری هر دو گروه عاقبتی جز شکست و نابودی ندارند. از نگاه این فیلم، نه گفتگوی بدون شناخت و نه نظامی گری عاقبت خوشی ندارند و جیمز کامرون در مقابل این دو طیف ( طرفداران گفتگوی تمدن ها و جنگ تمدن ها) ، نظریه سومی را پیشنهاد می کند:

تولد دوباره با ایمان به فرهنگ مقابل؛ و همین نکته است که پایان بندی فیلم را تعیین می کند، در انتهای فیلم دیده می شود که جیک بدن انسانی را ترک می کند و با حلول به جسم آواتاری خودش در پای درخت مقدس پاندورا دوباره متولد می شود . البته در پایان کلک قدیمی آمریکایی ها بیننده را غاقلگیر می کند؛ این جیک است که رهبری بومیان را در دست می گیرد...

در جستجوی بیداری

در کنار اشتراکات مضمونی آواتار با فیلم "رقصنده با گرگ" این دو اثر تفاوت های بنیادی زیادی دارند. رقصنده با گرگ

روایتگر از خود باختگی سرخپوستان در مقابل صنعت و تجدد آمریکایی است. ستوان آمریکایی کام سرخپوستان را با شکری که همراه خود آورده شیرین می کند و بومیان اموال شخصی و لباس ستوان آمریکایی را با گردن آویزهای مخصوص و خنزر پنزرهای خودشان به اصرار! مبادله می کنند و این نشانگر تاثیر پذیرفتن سرخپوستان در مقابل دستاوردهای صنعتی و علمی غرب است؛ اما در بخشی از آواتار یکی از کاراکترها می گوید:

ما چی داریم که به مردم این جا بدیم؟ شلوار لی و آبجو ، این ها از این چیزا خوششون نمیاد...

در واقع جیمز کامرون با این دیالوگ کوناه می فهماند که سبک زندگی آمریکایی دوران طلایی خودش را پشت سر گذاشته و برای بسیاری از فرهنگ های جاذبه نداشته و ندارد، از نگاه او نوبتی هم که باشد، نوبت غرب است که به الهامات اساطیری فرهنگ های کهن گوش کند( به یاد بیاورید صحنه ای را که جیک در کنار درخت روحانی به صداهای عجیب و غریبی گوش می سپارد) از نگاه کارگردان باید به دوران اسطوره ای پیش از علم و تجدد بازگشت، این همان نکته ای است که فیلسوف آلمانی، هایدگر هشدار می دهد.

اما این تازه اول راه است؛ جیک سالی  در ابتدای فیلم با روایت دوم شخص ( خطاب به بیننده) می گوید:

 بالاخره یک روز بیدار می شوید...

 او با تکرار این جمله در چند فراز فیلم به "رویای آمریکایی" طعنه می زند و آن چه سیر فیلم را تعیین می کند تلاش جیک برای رسیدن به بیداری است و رها شدن از آن چه رویای آمریکایی می پندارند.

 

ادامه دارد...

 


نویسنده: لقمان یدالهی